تبليغاتX
جنازه شاد
سلام دوستان ...من عاشق شدم ...عاشق یه فرشته خیلی دوستش دارم..ایشاالله شما هم یه روزی

عاشق بشین ....روزا واسم قشنگتر شده ...همه چیز رنگی شده...دیگه از دنیایه سیاه وسفید خبری

نیست..

م.ش برام خیلی عزیزی...با تمام وجود می  پرستمت و آرزو  می کنم که با هم ((ما )) بشیم

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:59  توسط بابک | 
از صبح تا شب تمامه فکرو ذکرم شده فیلیپین ...می خوام از این ایران فرار کنم از دو روی و نامردیهاشون لااقل اونجا هر بلایی که سرم بیارن می گم :اینجا من غریبم ..اینا منو درک نمیکنن...اینا اهل مرام نیستن ...اینا فیلیپینی هستن...و..و..و..

ولی تو ایران .....

از این که امنیت ندارم فرار می کنم ..امنیت شغلی... مالی...جامعه ... و..و..و

هر لحظه احتمال داره وسط خیابون بگیرنتو ببرنت جایی که هیچ جانی رو نمی برن...

وای بر این وطن چرا این طور شد ما کجای این دنیا هستیم.. مگه اون بالاها تو آسمونا یک نفر ننشسته که به فریاد آدما برسه...پس کو..چرا کاری نمیکنه ..نکنه انم ....(ادامه بدم کفر میشه بد آموزی داره)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:29  توسط بابک | 

فکر داره دیونم میکنه ....می خوام یه کاری بکنم ...شما کمکم کنید.چیکار کنم..... نمیتونم بهتون بگم چیکار می خوام بکنم شما فقط به من بگید بکنم یا نه...؟(می دونم کمک خواستن مسخره ای هست ولی خوب......)تورو خدا نظر بدین....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:34  توسط بابک | 
vay

من عاشقه این  صندلیم ...کاش همیشه

روی صندلی می نشست تا بتونم تو

چشماش خیره بشم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:15  توسط بابک | 
چرا وقتی که آدم تنها میشه ....

غم و غصه اش قد یه دنیا میشه ....

.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط بابک | 
......بعد از ۵ سال دوری از بوشهر گفتم یک ترم درسهامو  بوشهر بگیرم که بتونم با دوستای قدیمیم باشم......ولی وقتی ۱ هفته از اومدنم گذشت پشیمون شدم.....از همه می ترسم همشون عوض شدن ..کسی دیگه جوابه سلامم نمیده بغلم رد می شن انگار نه انگار من یه زمانی دوستشون بودم چرا اینجوری شده ..یه نفر بهم گفت مردم گرفتارن ..مگه من گرفتاری ندارم ...همه گرفتارن .شکی توش نیست..ولی آخه جواب سلام دادن که وقتی از آدم نمیگیره ...بوشهریا اینجوری نبودن ..دوستام اینجوری نبودن ...شایدم من تو انتخاب دوست اشتباه کرده باشم ..در هر صورت تو بوشهر دارم بد جوری احساس غربت می کنم... دوست دارم سریعتر ترمه تابستونم تمام بشه فرار کنم برم...

 آدمای این دوره زمونه با عوض کردن لباساشون شخصیتشون هم عوض میشه ...؟؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:3  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چرا همه الکی می خندن..!!
این همه بد بختی ...؟؟
می ترسم از این مردم..!!

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
از شرجي نگاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان